سلام خبر خاصی نیست،زندگی روی روال عادی خودش پیش میره،اوضاع هم کم کم به وضع عادی فعلی دراومده. یک روز در میون کلاس زبانمو ادامه دارم میدم،کلاس ورزش هم ثبت نام کردم که امروز روز اولش بود.کلی خسته شدم... اگه بتونم یه کار مناسب پیدا کنم خیلی خوب میشه... خدایا یعنی میشه؟؟ دیگه کم کم دارم از توخونه موندن خسته میشم،یه چیز دیگه اینکه دلم برای دانشگاه رفتن تنگ شده!!!جل الخالق!فکرشو نمیکردم که یه روز دلم برای دانشگاه تنگ بشه...البته الان دانشگاه نه هااا،دلم برای زمستون دانشگاه یه ذره شده!!مخصوصا پارسال، وای خدایا چه زمستونی بود پارسال تو دانشگاه،همه جا پر از برف سفید سفید... یه فیلم از روزی که امتحان ریاضی بچه ها کنسل شده بود و اونها از خوشحالی نمیدونستن چیکار بکنن دارم که هنوزم که میبینم از خنده میمیرم!بیچاره ها خل شده بودن،شده بودن دو تا دسته بزرگ که به هم برف پرتاب میکردن،انگار که صحنه جنگ واقعیه!!خیلی خنده داره،داد و هوارشون آدمو به تعجب میندازه که دارن بازی میکنن یا جنگ جهانیه!! خلاصه ترم آخری خاطره جالبی برامون شد تو دانشگاه...یه روز از ساعت 3 که من رسیدم دانشگاه تا حدودای ساعت 8 که بریم خوابگاه با آرزو دوستم از جلوی محوطه دانشکدمون تا محوطه بوفه همش عکس گرفتیم!!!حدود 250 تا عکس اون روز گرفتیم!!هر منظره ای میدیدیم نمی تونستیم ازش بگذریم!منم که عاشق عکسم... زمستون پارسال پر از خاطرات قشنگه برام...برعکس تابستون امسال که برام خیلی بد شروع شد... البته بد شروع شده دلیل نمیشه که بد تموم بشه... خدایا مددی... 



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |









