من و زندگی

خب خداروشکر بلاخره این صفحه رضایت داد باز بشه ما هم یه پستی بذاریم و از اوضاع و احوال این روزامون بنویسیم. همین الان بعد هزار ساعت معطلی بلاخره تونستم یه نظر توی وبلاگ ماه بانو بذارم. نمیدونم اینترنت چش شده، گوگل ر یدر که دو سه روزه میگه عمرا باز بشم! برای من حتی صفحه گوگل هم از دیروز باز نمیشه! نمیدونم مشکل از آی اس پی منه؟ ولی فکر میکنم که کلا مشکل داشته باشه اینترنت .

امتحانام شکر خدا تموم شد. اون درسی که گفتم 10 شدم دوباره رفتم نگاه کردم نمره نهاییمو زده 11.62. این وسط یه سوتی بدی هم دادم که خیلی حالم گرفته شد. کلا این ترم 3 تا درس داشتم، یه درسم حذف شد و فقط دوتاش موند!! حالا چرا حذف شد؟ مسئله اینجا بود که من تا روز قبل از امتحان میدونستم که امتحانم ساعت 2 بعدازظهر هست ولی نمیدونم چرا از صبح روز امتحان همش فکر میکردم که امتحانم ساعت 2/5 هست!!! خلاصه که دیر رسیدم و از دم در راهم ندادن و گفتن برو فدای سرت، ایشالا ترم بعدخجالتناراحت.

دیگه بعد امتحان یکی از دوستامو دیدم و گفت که امتحان چقدر سخت بوده، منم تو دلم کلی خوشحال شدمنیشخندشیطان. حالا مونده 2 تادرس که برای آخری اصلا نخوندم و جالب اینجاست که ادب نشدم و دقیقا موقعی رسیدم که همه سر جاشون نشسته بودن و استاد میخواست سوالارو بخونهخجالت (امتحان listening هم داشت). دیگه این امتحانم دادمو امیدوارم بیست بشم چون آسون بود.

کلاسهای فرانسه هم این هفته بخاطر تعطیلی یکشنبه و سه شنبه کلا تعطیله و خوش خوشانمونه!

خونمون بهم ریخته شده در حد فضا!! امروز عصر قراره بیان همه فرشامونو ببرن جز یکی بخاطر همین جمعشون کردیم اطاقمم دیگه مثل سابق نیست. دیروز از چهار گوشه اطاقم عکس گرفتم که بعدها برام یادگاری بمونه... این خونه و این اطاق که از 13 سالگی تا الان توش زندگی کردم...افسوس

خونه جدیدم یه کم ریزه کاری داره و امیدواریم تا دو هفته دیگه بتونیم اسباب کشی کنیم و سریعتر جمع و جور کنیم چون بعدش دیگه باید برای عروسی داداشه آماده بشیم. روز شنبه با داداشه و زن داداشه رفتیم تالار رو برای 22 اسفند اوکی کردیم و ایشالا تا اون موقع بتونیم همه کارارو سر و سامون بدیم.

باید دنبال لباس باشم برای روز عروسی. غیر از پاتختی احتمالا یه جشن دیگه هم دارن که یا حنابندون هست یا جشن جهاز! برای این روز لباس دارم میمونه عروسی و پاتختی.

پنج شنبه هم رفته بودم سمت ونک و میخواستم پالتویی که خریده بودم و یه کم برام تنگ بود رو عوضش کنم ولی فروشندهه لج کرد و عوضش نکرد. کلی حرص خوردم ولی آخرش گفتم به .... همون روز یه تل(تاج) خوشکل هم برای عروسی داداشه از پاساژ ونک گرفتم که دقیقا همونی بود که میخواستم لبخند و دیگه از خوشحالی این پالتورو فراموش کردم!

دوست دارم عکس چهار طرف اطاقمو بذارم توی وب ولی نمیدونم چرا توی هیچ سایت آپلودی آپلود نمیشنناراحت چرا فقط برای من این مشکل شده توی هر وبی میرم کلی عکس آپلود شده هست؟ کسی میتونه کمکم کنه؟

اگر بتونم عکسارو آپلود کنم پست بعدی توی خصوصی میذارم با یه سری از حرفای دلم که از دیروز انقدر بهشون فکر کردم که دوست دارم بنویسم بلکه یه کم سبک بشم...

وبلاگ من یه وبلاگ شخصیه که دردو دلامو توش مینویسم و خیلی برام مهم نیست که اونقدر خواننده ندارم همین دوستایی که الان دارم و برام نظر میذارن دوست دارم البته خوشحال میشم که با خواننده های جدید هم آشنا بشم. ولی دوست ندارم کسی از آشناهام اینجارو بخونه چون اونوقت نمیتونم همه حرفامو اینجا بزنم.

 

پ.ن: راستی امتحان فرانسه هم نمرش اومد 94.5 شدم.نمره دوم کلاس!از خود راضینیشخند

پ.ن 2: بلاخره گوگل ر ید ر باز شد.تشویق

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات ()

قراره به زودی خونمونو عوض کنیم...

جای دوری نسبت به اینجا نمیریم، توی همین کوچمون هستیم و قراره به خونه ی جدیدی که تقریبا 1 سال هست که روبرومون داره ساخته میشه نقل مکان کنیم...بله خونه عزیزمونو فروختیم و بلاخره آپارتمان نشین شدیم ما هم!

میدونم آپارتمان محدویتش نسبت به خونه بیشتره و اون راحتی و آزادی اینجارو نداره ولی اونجا هم کلا 4 واحد هست که 3 واحدش دست خودمونه... امیدوارم انقدر خوب باشه که دلم برای این خونمون تنگ نشه...

کلاسهای این ترم فرانسه هم تموم شد و امروز امتحان دادیم امتحانم ای بد نبود ولی بازار تقلب گرم بود!! حالا ترم جدید از فردا شروع میشه!!ناراحت بین دو ترم اصلا تعطیلی نیوفتاد! چون ترم جدید روزهای فرد ثبت نام کردم و غیر فشرده!! احساس کردم ترم قبلی خیلی فشرده و سخت بود...

 

هفته دیگه 2 تا امتحان درسای دانشگاه رو دارم بعد از اون هم باید کم کم شروع کنیم به جمع آوری و گذاشتن وسیله ها توی جعبه! خدارو شکر خیلی نیاز به بسته بندی و اینا نیست چون کافیه بریم اونور کوچه و دوطبقه بریم بالا!!رسیدیم خونه جدید!زبان از این لحاظ خیلی خوبه...

امروز مامانم میگفت یه دختری اومده دم خونمون و گفته دخترتونو توی محله دیدم و تعقیبش کردم برای امر خیر!! اگه میشه عکسشو ببینم که درست اومدم یا نه!!! خیلی مشکوک میزنه به مامانم گفتم خونه راه ندی یه وقت خدایی نکرده دزدی چیزی باشن! این روزا انقدر انواع و اقسام دزدی و کلاه برداری میشه که آدم شک میکنه...خلاصه اینم یه جورشه...

 

نمره درسی که توی پست قبلی راجع به امتحانش نوشتم اومد و 10 شدم!!ناراحتدرست لب مرز! اونم 4 واحد.

برای دومین بار سرما خوردم امسال!! نمیدونم امسال خیلی سردتر از سالهای گذشته اس یا من ضعیف شدم! الان خیلی بهتر شدم ولی روزهای اولی که سرما خورده بودم رو به موت بودم!!

 

 

 

 

 

اسم تو بارونه...عطر تو همراشه...اون گوشه از قلبم...که مال هیچکس نیست...کی با تو آروم شد؟...اصلا مشخص نیست...

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات ()

سلام

روز جمعه هست و منم دیروز امتحان داشتم که سخت بود امیدوارم پاس بشم با نمره بیشتر از دوازده چون معدلم باید بالا باشه...

اتاقم بسیار بسیار نامرتبه و منتظره که من دستی به سرو گوشش بکشم الانم که دارم آپ میکنم مایع شیشه پاک کن جلوی چشمم داره بهم چشمک میزنه که پاشو...

هفته ای که گذشت هفته شلوغی بود اول اینکه امتحان عملی فوتوشاپ داشتیم که نمرم کامل شد. دیروزم امتحان پایانترم داشتم که زیاد جالب نشد...در راستای سروسامون دان به وضعیت اتاقمم هفته پیش یه کمد خریدم که سه شنبه آوردنش و کمی از وسایلامو چیدم و مرتب شد.

این هفته کلاسام تموم میشن و چهارشنبه هم امتحان تئوری فوتوشاپ دارم هم فرانسه! و میریم که ترم بعد و شروع کنیم...

برم اتاقمو تمییز کنم شاید امروز دوباره نوشتم...

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات ()

بلاخره امروز برادر جان و خانومش از سفر اومدن.

اینا عکس سوغاتیام هست از ترکیه( کیف- یه جفت کفش و یه سویشرت)...دستشون درد نکنه.

امروز سر کلاس فوتوشاپ یهو متوجه شدم که جزوه زبانم همراهم نیست کلی ضد حال خوردم چون هیچی هم درس نخونده بودم و میخاستم بین کلاسام مثلا یه کم درس بخونم چون خانوممون!! هر جلسه ازمون میپرسه و من دوست ندارم که بلد نباشم یا اشتباه جواب بدمناراحت با خودم گفتم شاید اصلا امروز من نباید برم سر کلاس و دودل بودم... خلاصه که پیچوندم و اومدم خونه!! ولی درسمون سخته و میدونم که چهارشنبه باید بپرسم که امروز چی به چی شده...

چهارشنبه هم که شب ی لدا هست و خیابونها غلغله ولی من باید برم سر کلاس.

 

دیروز خیلی روز خوبی بود ولی آخرش...

فکرم خیلی مشغول شد ولی بلاخره تصمیم گرفتم که بهت بگم خیلی چیزهارو...اینطوری دیگه خیال خودمم راحتتره.

به دلایلی مجبورم یا وبلاگمو عوض کنم و جای دیگه بنویسم یا اینکه خصوصی بنویسم.

دوست ندارم این وبلاگو ببندم و تا جایی که بشه مقاومت میکنم چون اینجا بخشی از زندگی منو تو خودش داره و دوست دارم همینجا به نوشتن ادامه بدم باید ببینیم چه پیش خواهد آمد....

یه مورد کاری پیش اومده البته فعلا در حد حرفه و هنوز رزومه هم نفرستادم...ولی بازم همون دعای همیشگی...خدایا اگر به صلاحمه خودت جورش کن....

پیشاپیش یلدا مبارک...

 

پ.ن: ظاهرا باید پست رو بدون عکس بذارم چون عکسه آپلود نمیشه نمیدونم چراناراحت

عکس بعدا اضافه خواهد شد....

پ.ن2: هر کاری میکنم عکس آپلود نمیشه که نمیشه!

پ.ن3: این صدمین پست وبلاگم بود...

پ.ن4: قالب وبلاگمم عوض شد! به مناسبت تغییر فصلنیشخند

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات ()

اول از همه ...

تورو خدا یکی بیاد به من یاد بده چطوری میشه پست گذاشت بعد فقط ادامه مطلب رو رمزی کرد؟؟خجالت

هر کاری میکنم یا هر دوش رمزی میشه یا هردوش آزاد!ناراحت

کلی حرف دارم که میخام همه رو یه جا بنویسم توی یه پست منتها بعضی هاش فقط جهت ثبت و خصوصی هستن...

این هفته کلا پربار بود و ادامه هم داره...کلاسای فرانسه (همون که شوقی برای شروع شدنش نداشتم) بسیار خوب شروع شد و جلسه اولشو خییلی دوست داشتم ولی جلسه دوم یعنی دیروز خییلی سخت بود! یعنی آخرش دیگه هممون اینجوری شده بودیمهیپنوتیزم بعضی ها هم اینجوری ابله.

بابا این زبان فرانسه دیگه آخرشه کلللیی حرف اضافه و .. به آخر و اول یه کلمه اضافه میکنن آخرش فقط اون تیکه وسطو میخونن!!

همه چی هم مذکر و مونث داره! دیگه رسما دهنمون ... میشه تا بعضی کلمه هارو بخونیم چه برسه به جمله!!

ولی کلا خوشحالم که دارم یاد میگیرم. نسبت به زبان های جدید حس خوبی دارم و دوست دارم همه زبان هارو یاد بگیرم...ولی این فرانسه نسبت به انگلیسی به نظرم خییییلی خیلی سخت تره! دلم به حال دختر عمم سوخت که 4 سال چجوری تو دانشگاه این درسو خونده!

ولی در عین حال شیرینهابرو

روزهای زوج که به کلاس رفتن میگذره چون صبح ها هم کلاس فوتوشاپ ثبت نام کردم و بعدشم که ظهر میشه باید برم سر کلاس فرانسه این بین 1/5 ساعت وقت دارم برای ناهار و اینا...

ولی روزهای فرد (البته غیر از 5 شنبه که اونم پر هست) که میشه یکشنبه و 3 شنبه خونه هستم و استراحت و درس و اینا...

راستی از روزهای عاشورا و تاسوعا بگم...

امسال از بعداز ظهر تاسوعا رفتم خونه مادربزرگم و اونجا همراه عمه هام بودیم و هر روز یکی از همه هام نذری میدادن و واقعا هم خوشمزه بود ایشالا که قبول باشه یه جورایی خیرات هم بود واسه بابابزرگم...

ولی هر سال کمتر از سالهای قبل حس و حال این روزهارو درک میکنم بنظرمن اصلا این دخترها و پسرا که میان بیرون و دسته و این حرفا اعتقاد به امام حسین و احترام به این روزهارو درک نمیکنن چون واقعا بعضی رفتارها و تیپ ها که هممون میبینیم این روزها خودش گویای همه چیزه. خدایا خودت کمکمون کن که راه درست رو پیدا کنیم.

 

 

در آخر:

این شعر دقیقا حرف هر لحظه و هر دقیقه و هر ساعت منه ...

تو را به خاطر عطر نان گرم 

برای برفی که آب می شود دوست می دارم 
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم 
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم


به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان 
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم 
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم 
تو برای لبخند تلخ لحظه ها  
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم 
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم 
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم 
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم 
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم 

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم

 

فکر کنم قضیه ادامه مطلب رمزی نوشتن مشخص شد دیگه...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات ()

خیلی تنبل شدم توی نوشتن میدونم! هی هر روز میگم این اتفاقو حتما میرم توی وبم مینویسم ولی باز نمیشه!ناراحت

یک ماه گذشته پر بود از لحظات شیرین برام .خدایا شکرت.

ولی دیروز اصلا روز خوبی نبود هرچند آخرش به خیر و خوشی تموم شد!

وای از دیروز بگم...هنوزم اون صحنه از جلوی چشمام دور نمیشه...

توی اتوبوس بودم و داشتم میرفتم دانشگاه...ترافیک بود ولی روان! از دور دیدم ماشین پلیس ایستاده و چند تا پلیس و...

یه موتور...افتاده بود کف خیابون! باورم نمیشد هر چی نزدیکتر میشدیم وحشتزده تر میشدم! یه مردی افتاده بود کف خیابون...موهاش هم که انگار کمی بلند بود پخش و پلا و پر از خون...چون سطح اتوبوس بالاتر از ماشینهای دیگست این صحنه رو خیلی قشنگ و واضح دیدم و مامور پلیس که خیلی ریلکس داشت از سر داغون شده اون مرد عکس میگرفت!دیگه وقتی رسیدیم دقیقا بالای صحنه تصادف نتونستم نگاه کنم! سرمو برگردوندم ولی خانومی که کنارم بود متوجه نبود چون قبل از اینکه به صحنه تصادف برسیم ندیده بود ولی یکدفعه که دید جیغ کوتاهی کشید و سرشو برگردوند! من ازش پرسیدم مرده بود؟!!!! گفت آره!

حالم خیلی بد بود، دلم میخواست برم یه جایی برای خودم زار زار گریه کنم! همش فکر میکردم بیچاره خانوادش بیچاره مادرش یا همسرش!وای اگر بچه داشته باشه....

از فکر اینکه اون مرد صبح با خانوادش خداحافظی کرده به این امید که عصر برمیگرده کنارشون...

شاید عجله داشته که زودتر برسه سرکار بخاطر همین تصادف کرده! اصلا خل شده بودم! تو دلم میگفتم خدا کنه معتاد بوده باشه بعد با خودم میگفتم خیلی ها معتادن ولی خانوادشون دوسشون دارن!(مثل شوهر دوستم!!) بعد میگفتم حتما سارق بوده و داشته فرار میکرده!توی این ساعت و ترافیک!!! آخر سر هم گفتم کاش یه قاچاقچی باشه!!هیپنوتیزم دیگه ببین این فکر به کجاها که نرفت!

فکر اون راننده بدبختی رو میکردم که با این تصادف کرده! حالا حتما بردنش زندان! توی این ماه حرام! با دیه دوبرابر!!!هیپنوتیزم

دیگه این صحنه برای اینکه کل روز آدم زهرمار بشه کافیه!

ولی ظهر هم یه اتفاقی افتاد یه سو تفاهم، یه اشتباه.اتفاق بدی بود بحث و اعصاب خوردی و سردرد بعدش... ولی اولا که به خیر و خوشی تموم شد و مهمتر از اون اینکه متوجه شدم خدا هنوزم هوامو داره! خب خدا که همیشه هوای بنده هاشو داره ولی...ولی این ما هستیم که گاهی میشیم بنده ناشکر!فراموشکار!

خدایا ببخشمون.

 

یه سایتی رفتم که کلی فیلم برای دانلود داشت...یه فیلم دانلود کردم به اسم "one Day" ولی متاسفانه این کامپی نفتی درست نشونش نداد!ناراحتبردمش روی لپ تاپ داداشم دیدم مثل آینه نشون میده! حالا امیدوار شدمنیشخند مسافرت که رفتن لپ تاپشو کش میرم و برای خودم فیلم میبینم همشمژه(عین فیلم ندیده ها!!)

الانم دارم " Black Swan"  رو دانلود میکنم بخاطر همین سرعت اینترنت بسیار بسیار کم شده..دوست دارم این زودتر تموم بشه و ببینمش چون خلاصه داستانش بنظرم جذاب اومد...

راستی...امروز رفته بودم محل کار پدرم... باحال بود ولی احساس کردم در طولانی مدت کسل کننده باشه! یا اینکه بخوای 8 ساعت مداوم اونجا باشی! درسته مراجعه کننده زیاد داشتن ولی توی اون قسمت 2 نفر پرسنل بیشتر نبودن.آخه شاید قسمت بشه و من برم اونجا برای کار، تا خدا چی بخواد...

برای کار دیگه هم زیاد جدی دنبالش نیستم نمیدونم چرا اصلا انگیزه کار ندارم! مصاحبه هم اگر خبرم کنن نمیرم!خجالت

از هفته دیگه کلاسهای فرانسه شروع میشه ولی راستشو بخوام بگم زیاد مشتاق رفتن نیستم!!

دیروز رفتم یه جایی و برای فوتوشاپ مقدماتی ثبت نام کردم، پنج شنبه جلسه توجیحی!! هست که توش قراره بهمون بگن از کی بیاید کلاس!ولی برای این مشتاقمنیشخند

اینم از این...

 

یه چیزی بگم؟

امروز همش فکر میکردم اون مرده رو امروز به خاک میسپارنشناراحتگریه

 

پ.ن1: قضیه خاستگاری داییم هم جور نشد! بدلیل اینکه عروس خانوم رویت شده قد و هیکلشون درشت تر از دایی من بوده! البته که داییم خیلی جثه اش کوچیک نیست ولی خب دیگه...ولی پدر دختره خیییلی از داییم خوشش اومده و همون فرداش رفته محل کار داییم به بهانه کار و رضایت خودشو اعلام کرده و گفته ما شرایط شمارو قبول داریم!!چه پدر باحالی!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات ()

سلام

آذر هم از راه رسید. این پست فقط به علت این گذاشته میشه که یه ماه با آرشیو وبلاگم اضافه بشهزبان...

اول از دانشگاه شروع میکنم، چون من بچه درس خونی هستم!دروغگودیروز استاد برگه های میانترممونو آورد از 6 شدم 3.5! یه درس دیگه ام بود که اونو میانترم ندادم. حالا احتمالا پایانترمش از 20 حساب میشه!عجب درسی میخونم! حالا امروز اومدم مثلا یه کم درس بخونم که هوس پست گذاشتن کردم!

کلاسهام این یکی دو هفته جلسه آخرش هست و دیگه میره تا پایانترم...

اون کادوهای تولد هم همش خریداری شد...کتاب "عقل و احساس" رو برای عمه ام خریدم."دختری با گوشواره مروارید" هم برای دختر عمم...برای الی هم یه کارت هدیه + یه لاک صورتی که توی یه جعبه کادویی کوچولو گذاشتمشون و فردا که تولدش هست بهش میدم. البته خودش فضولی کرد و از قبل کادوشو دیده!!

دیگه اینکه برای دایی جونم هم داریم زن میگیریم!!البته هنوز هیچی مشخص نیست و امروز قراره عروس خانم رویت بشن تازه...داییم 25 سالش هست و واقعا واقعا پسر خوب و کاری هست و امیدوارم یه خانوم گل مثل خودش نصیبش بشهخیال باطل

 

 

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات ()


Design By : Pichak